[ و جابر پسر عبد اللّه انصارى را فرمود : ] جابر دنيا به چهار چيز برپاست : دانايى كه دانش خود را به كار برد ، و نادانى كه از آموختن سرباز نزند و بخشنده‏اى كه در بخشش خود بخل نكند ، و درويشى كه آخرت خويش را به دنياى خود نفروشد . پس اگر دانشمند دانش خود را تباه سازد نادان به آموختن نپردازد ، و اگر توانگر در بخشش خويش بخل ورزد درويش آخرتش را به دنيا در بازد . جابر آن كه نعمت خدا بر او بسيار بود نياز مردمان بدو بسيار بود . پس هر كه در آن نعمتها براى خدا كار كند خدا نعمتها را براى وى پايدار كند . و آن كه آن را چنانكه واجب است به مصرف نرساند ، نعمت او را ببرد و نيست گرداند . [نهج البلاغه]
تنها ترين تنها
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الكترونيــك  ||  RSS  ||
+ جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم

:: پنجشنبه 18/11/1386 ساعت 3:37 عصر

جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد
تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه
هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون


ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون
گول ميزنيم خودمونو , به آبو رنگ زندگي
عاشقيرو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي
به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم
روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده


با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
جمله دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
جمله دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد


و اين گونه بود که سياه پوش شهر سپيد دلان
مشکي را رنگ عشق و عشق را رنگ زندگي دانست
باشد که , باشد که دارو باشيم نه داروغه
آنسان که  .....


نوشته هاي ديگران()

+ ببين محمد جان تو اي رفيق

:: چهارشنبه 3/11/1386 ساعت 8:55 عصر

ببين محمد جان
تو اي رفيق
اي نارفيق
اي وجود با من و از من رها
اي آن من ديگر، تو اي انسان
اين سرود دلنواز جان جانان است
که هر دم مي نهد مرهم به زخم هر دلي و،
مي کشد دست نوازش بر سر ما
اين نفير خشم ياران
بي قراران
قسم خورده سواران پريشان است
که زير سلطه ي شلاق شب صبح اميد را مي پويند راه.
تو شاهد باش
مراقب باش
تحمل کن سر ناسازگاري فلک، اين چرخ گردون را
که در آخر، در اين مهماني کوتاه،
تو مي ماني و مشتي خاک
که گر نامت نکو باشد
تو را باکي نباشد
از هجوم باد هرزه گرد تشنه ي گرما.


نوشته هاي ديگران()

+ تولدي دوباره

:: دوشنبه 17/10/1386 ساعت 1:13 عصر

همة هستي من آية تاريكيست


كه ترا در خود تكراركنان


به سحرگاه شكفتن‌ها و رستن‌هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه


من در اين آيه ترا


به درخت و آب و آتش پيوند زدم


 


زندگي شايد


يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي‌گذرد


زندگي شايد


ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي‌آويزد


زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي‌گردد


زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصلة رخوتناك دو همآغوشي


يا نگاه گيج رهگذري باشد


كه كلاه از سر بر مي‌دارد


و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي‌معني مي‌گويد


«صبح بخير»


 


زندگي شايد آن لحظة مسدوديست


كه نگاه من در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد


و در اين حسي است


كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


 


در اتاقي كه باندازة يك تنهايي‌ست


دل من


كه باندازة يك عشقست


به بهانه‌هاي سادة خوشبختي خود مي‌نگرد


به زوال زيباي گل‌ها در گلدان


به نهالي كه تو در باغچة خانه‌مان كاشته‌اي


و به آواز قناري‌ها


كه باندازة يك پنجره مي‌خوانند


 


آه . . .


سهم من اينست


سهم من اينست


سهم من


آسماني‌ست كه آويختن پرده‌اي آن را از من مي‌گيرد


سهم من پائين رفتن از يك پلة متروك‌ست


و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن‌آلودي در باغ خاطره‌هاست


و در اندوه صدائي جان دادن كه به من مي‌گويد:


«دستهايت رادوست مي‌دارم»


 


دستهايم را در باغچه مي‌كارم


سبز خواهم شد، مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم


و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم


تخم خواهند گذاشت


 


گوشواري به دو گوشم مي‌آويزم


از دو گيلاس سرخ همزاد


و به ناخن‌هايم برگ گل كوكب مي‌چسبانم


كوچه‌اي هست كه در آنجا


پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز


با همان موهاي درهم و گردن‌هاي باريك و پاهاي لاغر


به تبسم‌هاي معصوم دختركي مي‌انديشند كه يكشب او را


باد با خود برد


 


كوچه‌اي هست كه قلب من آنرا


از محله‌هاي كودكيم دزديده‌ست


 


سفر حجمي در خط زمان


و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن


حجمي از تصويري آگاه


كه ز مهماني يك آينه برمي‌گردد


و بدينسان‌ست


كه كسي مي‌ميرد


و كسي مي‌ماند


 


هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي‌ريزد، مرواريدي صيد


نخواهد كرد


 


من محمد


پري كوچك غمگيني را


مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد


و دلش را در يك ني لبك چوبين


مي‌نوازد، آرام، آرام


پري كوچك غمگيني


كه شب از يك بوسه مي‌ميرد


و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد


پايان


نوشته هاي ديگران()

+ سلام اي زندگي

:: جمعه 14/10/1386 ساعت 6:10 عصر

سلام


من محمد هستم .


من چند وقت پيش بدليل مسائل شخصي وبلاگم را پاک کردم .


حقيقتش را بخواهيد من توي اين مدت خيلي فکر کردم .


و به اين نتيجه رسيدم که کار اشتباهي کردم .


و اين اعتراف از شخصيت جديد من نشعت ميگيره .


من الان ميتونم بگم يه آدم جديدم با اهدافي جديد .


و نظرم اينه که يه مرد وقتي قبول کرد يک مرد است بايد تمامي مشکلات زندگي را به جان بخرد و در اين راه بقول خودمون کم نياورد .


و البته من قبول دارم که قبلا کم آوردم .


ولي جلوي ضرر را هر جا که بگيريم منفعت است .


من يک مرد هستم , زندگي ميکنم , پس هستم !


و ميدانم که زندگي پر است از پيچ و خمها و مشکلات گوناگون است و من براي پيمودن راه زندگي آماده ام .


و مطمئن هستم با اعتماد به نفسي که دارم در زندگي فردي موفق خواهم بود و خانواده اي که در آينده تشکيل خواهم داد نيز به موفقيت خواهم رساند .


من يک مرد هستم .


پس سلام اي زندگي .


----------------------------------------------------------


و اين منم


مردي تنها


در آستانه‌ي فصلي سرد


در ابتداي درك هستي آلوده‌ي زمين


و يأس ساده و غمناك آسمان


و ناتواني اين دست‌هاي سيماني


زمان گذشت


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت


چهار بار نواخت


امروز روز چهاردهم دي ماه است


من راز فصل‌ها را مي‌دانم


و حرف لحظه‌ها را مي‌فهمم


نجات دهنده در گور خفته است


و خاك، خاك پذيرنده


اشارتيست به آرامش


 


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت


 


در كوچه باد مي‌آيد


در كوچه باد مي‌آيد


و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم


به غنچه‌هايي با ساق‌هاي لاغر كم خون


و اين زمان خسته‌ي مسلول


و مردي از كنار درختان خيس مي‌گذرد


مردي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش


مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش


بالا خزيده‌اند


و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را


تكرار مي‌كنند


ـ سلام


ـ سلام


و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم


 


در آستانه‌ي فصلي سرد


در محفل عزاي آينه‌ها


و اجتماع سوگواري تجربه‌هاي پريد رنگ


و اين غروب بارور شده از دانش سكوت


 


چگونه مي‌شود به آنكسي كه مي‌رود اينسان


صبور،


سنگين،


سرگردان،


فرمان ايست داد.


چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.


 


در كوچه باد مي‌آيد


كلاغ‌هاي منفرد انزوا


در باغ‌هاي پير كسالت مي‌چرخند


و نردبام


چه ارتفاع حقيري دارد


 


آنها تمام ساده لوحي يك قلب را


با خود به قصر قصه‌ها بردند


و اكنون ديگر


ديگر چگونه يكنفر به رقص برخواند خاست


و گيسوان كودكيش را


در آب‌هاي جاري خواهد ريخت


و سيب را كه سرانجام چيده است و بوئيده است


در زير پا لگد خواهد كرد؟


 


اي يار، اي يگانه ترن يار


چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.


 


انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد


انگار از خطوط سبز تخيل بودند


آن برگ‌هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي‌زدند


انگار


آن شعله‌ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره‌ها مي‌سوخت


چيزي بجر تصور معصومي از چراغ نبود.


 


در كوچه باد مي‌آيد


اين ابتداي ويرانيست


آن روز هم كه دست‌هاي تو ويران شدند باد مي‌آمد


ستاره‌هاي عزيز


ستاره‌هاي مقوائي عزيز


وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد


ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟


ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه


خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد


 


من سردم است


من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد


اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»


نگاه كن كه در اينجا


زمان چه وزني دارد


و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند


چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟


 


من سردم است و از گوشواره‌هاي صدف بيزارم


من سردم است و مي‌دانم


كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي


جز چند قطره خون


چيزي بجا نخواهد ماند.


 


خطوط را رها خواهم كرد


و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد


و از ميان شكل‌هاي هندسي محدود


به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد


من عريانم، عريانم، عريانم


مثل سكوت‌هاي ميان كلام‌هاي محبت عريانم


و زخم‌هاي من همه از عشق است


از عشق، عشق، عشق.


من اين جزيره‌ي سرگردان را


از انقلاب اقيانوس


و انفجار كوه گذر داده‌ام


و تكه‌تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود


كه از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.


 


سلام اي شب معصوم!


سلام اي شبي كه چشم‌هاي گرگ بيابان را


به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌كني


و در كنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها


ارواح مهربان تبرها را مي‌بويند


من از جهان بي‌تفاوتي فكرها و حرف‌ها و صداها مي‌آيم


و اين جهان به لانه‌ي ماران مانند است


و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست


كه همچنان كه ترا مي‌بوسند


در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند.


 


سلام اي شب معصوم!


 


ميان پنجره و ديدن


هميشه فاصله ايست.


چرا نگاه نكردم؟


مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي‌كرد . . .


 


چرا نگاه نكردم؟


انگار مادرم گريسته بود آنشب


آنشب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت


آنشب كه من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم


آنشب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود،


و آنكسي كه نيمه‌ي من بود، به درون نطفه‌ي من بازگشته بود


و من در آينه مي‌ديدمش،


كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود


و ناگهان صدايم كرد


و من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم . . .


 


انگار مادرم گريسته بود آنشب.


چه روشنايي بيهوده‌اي در اين دريچه‌ي مسدود سركشيد


چرا نگاه نكردم ـ


تمام لحظه‌هاي سعادت مي‌دانستند


كه دست‌هاي تو ويران خواهد شد


و من نگاه نكردم


تا آنزمان كه پنجره‌ي ساعت


گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت


چهار بار نواخت


و من به آن زن كوچك برخوردم


كه چشم هايش، مانند لانه‌هاي خالي سيمرغان بودند


و آنچنان كه در تحرك ران‌هايش مي‌رفت


گوئي بكارت رؤياي پرشكوه مرا


با خود بسوي بستر شب مي‌برد.


 


آيا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم كاشت؟


و شمعداني‌ها را


در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟


آيا دوباره روي ليوان‌ها خواهم رقصيد؟


آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟


 


به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»


گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد


بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»


 


انسان پوك


انسان پوك پر از اعتماد


نگاه كن كه دندان‌هايش


چگونه وقت جويدن سرود مي‌خوانند


و چشم‌هايش


چگونه وقت خيره‌شدن مي‌درند


و او چگونه از كنار درختان خيس مي‌گذرد:


صبور،


سنگين،


سرگردان.


 


در ساعت چهار


در لحظه‌اي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش


مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش


بالا خزيده‌اند


و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را


تكرار مي‌كنند


ـ سلام


ـ سلام


آيا تو


هرگز آن چهار لاله‌ي آبي را


بوئيده‌اي؟ . . .


 


زمان گذشت


زمان گذشت و شب روي شاخه‌هاي لخت اقاقي افتاد


شب پشت شيشه‌هاي پنجره سر مي‌خورد


و با زبان سردش


ته مانده‌هاي روز رفته را به درون مي‌كشد


 


من از كجا مي‌آيم؟


من از كجا مي‌آيم؟


كه اينچنين به بوي شب آغشته‌ام؟


هنوز خاك مزارش تازه‌ست


مزار آن دو دست سبز جوان را مي‌گويم . . .


 


چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه‌ترين يار


چه مهربان بودي وقتي دروغ مي‌گفتي


چه مهربان بودي وقتي كه پلك‌هاي آينه را مي‌بستي


و چلچراغ‌ها را


از ساقه‌هاي سيمي مي‌چيدي


و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي‌بردي


تا آن بخار گيج كه دنباله‌ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي‌نشست


 


و آن ستاره‌هاي مقوايي


به گرد لايتناهي مي‌چرخيدند.


چرا كلام را به صدا گفتند؟


چرا نگاه را به خانه‌ي ديدار ميهمان كردند!


چرا نوازش را


به حجب گيسوان باكرگي بردند؟


نگاه كن كه در اينجا


چگونه جان آنكسي كه با كلام سخن گفت


و با نگاه نواخت


و با نوازش از رميدن آراميد


به تيرهاي توهم


مصلوب گشته است.


و جاي پنج شاخه‌ي انگشت‌هاي تو


كه مثل پنج حرف حقيقت بودند


چگونه روي گونه او مانده‌ست.


 


سكوت چيست، چيست، چيست اي يگانه‌ترين يار؟


سكوت چيست بجز حرف‌هاي ناگفته


من از گفتن مي‌مانم، اما زبان گنجشكان


زبان زندگي جمله‌هاي جاري جشن طبيعت‌ست.


زبان گنجشكان يعني: بهار. برگ. بهار.


زبان گنجشكان يعني: نسيم. عطر. نسيم.


زبان گنجشكان در كارخانه مي‌ميرد.


 


اين كيست اين كسي كه روي جاده‌ي ابديت


بسوي لحظه‌ي توحيد مي‌رود


و ساعت هميشگيش را


با منطق رياضي تفريق‌ها و تفرقه‌ها كوك مي‌كند.


اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را


آغاز قلب روز نمي‌داند


آغاز بوي ناشتايي مي‌داند


اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد


و در ميان جامه‌هاي عروسي پوسيده‌ست.


 


پس آفتاب سرانجام


در يك زمان واحد


بر هر دو قلب نااميد نتابيد.


تو از طنين كاشي آبي تهي شدي.


 


و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي‌خوانند . . .


 


جنازه‌هاي خوشبخت


جنازه‌هاي ملول


جنازه‌هاي ساكت متفكر


جنازه‌هاي خوش برخورد، خوش خوراك


در ايستگاه‌هاي وقت‌هاي معين


و در زمينه‌ي مشكوك نورهاي موقت


و شهوت خريد ميوه‌هاي فاسد بيهودگي . . .


آه،


چه مردماني در چار راه ها نگران حوادثند


و اين صداي سوت‌هاي توقف


در لحظه‌اي كه بايد، بايد، بايد


مردي به زير چرخ‌هاي زمان له شود


مردي كه از كنار درختان خيس مي‌گذرد . . .


 


من از كجا مي‌آيم؟


 



سلام اي غرابت تنهائي


اتاق را به تو تسليم مي‌كنم


چرا كه ابرهاي تيره هميشه


پيغمبران آيه‌هاي تازة تطهيرند


و در شهادت يك شمع


راز منوري است كه آنرا


آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند.


 


ايمان بياوريم


ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد


ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل


به داس‌هاي واژگون شده‌ي بي‌كار


و دانه‌هاي زنداني


نگاه‌كن كه چه برفي مي‌بارد . . .


 


شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان


كه زير بارش يكريز برف مدفون شد


و سال ديگر، وقتي بهار


با آسمان پشت پنجره همخوابه مي‌شود


و در تنش فوران مي‌كنند


فواره‌هاي سبز ساقه‌هاي سبكبار


شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه‌ترين يار


 


اينمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . .


 


 


 




  


 


 


نوشته هاي ديگران()


ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ

[18/11/1386- 3:37 ع] جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
[3/11/1386- 8:55 ع] ببين محمد جان تو اي رفيق
[17/10/1386- 1:13 ع] تولدي دوباره
[14/10/1386- 6:10 ع] سلام اي زندگي

About Us!
تنها ترين تنها
[4]
Link to Us!

تنها ترين تنها

Hit
مجوع بازديدها: 1572 بازديد

امروز: 1 بازديد

ديروز: 12 بازديد

links
ب مثل باران
جهاد مجازی
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
توكاي شهر خاموش
عطش
هيئت
گل نرگس...مهدي فاطمه
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms
شيلو عج الله
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
خداي كه به ما لبخند ميزند
عطر گل ياس
دنياي مقالات
پاتوق جوانان
ستاره غريب
دشت ناز
بي ستاره ترين شبهاي زندگي...
سلام
ستارگان آسماني
سر زمين پارسيان
شكسته بال
مثل ستاره ...
مهمان ناخوانده
وجنات تجري من تحتها الانهار
عالم و آدم
.:‏ضد حال‏:.
بحارالمعارف
موعود شايسته
shima love
ليلي با من است !
طلسم شدگان
آينه

LOGO LISTS












آموزش.ترفند.مطالب جالب.جوك - به روز رساني :  10:0 ص 26/2/1387










































































































In yahoo

يــــاهـو

My music

Submit mail

نام:

ايميل: